![]() |
![]() |
|
|
عشق،نفرت، اشتیاق، انتظار، زندگی و مرگ، راستی ببینم، تو میدانی آرامش چیست؟
هر روز قلم به دست میگیرم تا بنویسم به این امید تا شاید،
شاید راهی نو، پلی تازه، بیابم برای رسیدن،
یا حتی تعبیر آن، نمی دانم از پس این قلم زدن هایم به جایی خواهم رسید یا
بدتر به نا کجابادی خواهم رفت که راهش را در هیچ جای دنیا نکشیده اند، کاش تمام
راه های دنیا را می شناختم کاش با تمام راه بلد های دنیا دست رفاقت میدادم که بتوانم
به کمک آنها ره به نا کجاباد نبرم اما چه سود؟؟
از زمانی که خودم را شناختم همیشه فکر میکردم بهترین راه بلد دنیا هستم که تمام
راه ها و راه رسیدن به همه چیز را میدانم، اما اکنون حس میکنم گنگ ترین راه بلدی
هستم که گذرش به این دنیا افتاده است.
این هم تقصیر من نیست از زمانی که کشتی قالب ببست، این سر در گمی در نهادمان
شکل بست، چون نتوانستیم یا نخواستیم آن امانت عظیم را تقبل کنیم که قرعه کار بنام
کوه های استوار زدند.
روزی قلم از عشق زدم و حضرت عشق، چه سود؟ از هر طرف که رفتم جز وحشتم
نیفزود، از پی آن روزگار پسین، از پس آن همه بی مهری و جفا، خواستم کسی را پیدا
کنم که مرد مردستان کارا باشد.
یاد ساقی افتادم تا من هم با او پیمان ببندم و بنیادش بر اندازیم، اما گویی ناگهان از
خواب آشفته بیدار شدم که آهای فلانی، نه تو آنی که توانی ببندی پیمان و نه ساقی آن
ساقیست که شود یار تو در آن پیمان.
به در بتکده اش رفتم ز سر پیمان تا شاید، شاید او مدد رسانم باشد.
آری مطرب بود وساقی شکن مطرب بود و داوود دم
آه به چه امیدی به درش رفتم، رفتم تا با مدد او، با مدد نگارین خط ریحانی اش گرد و
غبار بگیرم از تذهیب دیباچه قرآن دلم.
وای او نیز دستم نگرفت، التماس کردم و به او گفتم: بگذر، از من تازه مسلمان بگذر
و دستم بگیر اما.....
حال که اینجا نشسته ام از پس این پنجره غبار زده و به سالیان ماتم گرفته می نگرم
فاش می گویم، فاش گفتم یادم آمد این حقیقت: فاش میگویم بنده عشقم و از هردو جهان آزادم.......
اما نه،
من نه آنم که کنم بندگی عشق بار دگر
بس است هر چه خطا رفتم و به هر چه غیر تو متوسل شدم،
مستم کن تا لیلی ام تو باشی، تا ساقی هم انگشت به دهان بماند، دوست دارم فقط با تو
عشق بازی کنم تا مجنونت شوم،
ای برتر از ساقی و مطرب و......
خدایا ،
یا، دستم بگیر و رخصتم ده تا بندگی خودت کنم،
یا، جانم بگیر و برای همیشه آرامش ام ببخش.
(محمد رضا) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:9 توسط محمدرضا |
|
|
شدم از کرده خود بار دگر بی پروا مسلک مرغ دلم برد مرا تا نجوا
تا سراپای تنم، داد به باد این دردم سوخت لطف نفسم ساقیا، کو همدردم
یاد آن می و آن لب نوشین بر لب حربه پست ازل از پس آن شیرین لب
ساقی و رندی و درویش نوازی به کجا؟ محتسب، چشم پوشش از این رخت و عبا
گل رخساره به زردی تنش می افزود همچو، منصور ز بیداد کسان می لرزید
ساقیا، شرم بادت ز پس این رویا لیک، حضرت عشق بدیدم ز پس این رویا
الله الله ساقیا از این همه تزویر تو این همه بی مهری و کم لطفی و تقصیر تو
(محمدرضا) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 1:15 توسط محمدرضا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 17:24 توسط محمدرضا |
|
|
سال هشتاد و پنچ داره تموم میشه دوست داشتم تو این ساعات آخر یه کاری بکنم ولی نمیدونستم چی کار کنم تصمیم گرفتم با همون کاری امسال و به پایان ببرم که شروعش کردم از یه طرفم هم همه منتظریم منتظر مهمونی که داره از یه راه دور میاد اما من ...منم منتظرم منتظر مهمونی که همیشه همه جا و همه حال با من بود ولی اینقدر من بد بودم که بهم توجه نکردن و گذاشتن و رفتن ولی برا برگشتنشون خدا خدا میکونم بگذریم... دوست دارم یادی کنم از همه اونا از همه اتفاقاتی که دست به دست هم دادن تا سال هشتاد و پنچ شکل بگیره سالی که نمیتونم در موردش قضاوت کنم خوب بود یا بد ولی میتونم ادا کنم که الان حس میکنم خیلی بزگ شدم چیزی بیشتر از یه سال ...
دوست دارم یادی کنم از همه یاد های من...
یاد کنم از اون گوهر نادره ای که با اون بینش دیبایی و فرخی خودش نذاشت این مستی شیدایی من به شادی جاودانه ای تبدیل بشه
یادی کنم از اون دل بزرگی که با شهامت تموم عشقش و فریاد کشید و بی تعارف میگم بزرگترین حادثه این سال بود چون عشق انیه که آدم بتونه با تمام وجودش فریادش بکشه نه تو پستوی دلش قایمش کنه
یادی کنم از اون دختری که نمیدونم بگم بد بود یا خوب ولی الان بد جوری داره دست و پا میزنه تا گذشتشو به یاد بیاره بییایین همه تو این ساعات واسه سلامتیش دعا کنیم
یادی کنم از اون اتفاق ......
و یادی کنم از همه ی اونایی که نتونستم تو این نوشتم یادی ازاشون کنم امیدوارم سال هشتاد و شش سالی با شکوهتر باشه انگار مهمونای ما رسیدن آخه دارن صدام میکونن شما رو جون عزیزاتون برا انتظار بزرگ منم دعا کنینین راستی این شعر پایینمم بخونینین (البته اگه بشه بهش گفت شعر) خالی ازلطف نیست سایتون کم نشه ( محمد رضا ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 3:6 توسط محمدرضا |
|
|
ای ساقی مطرب شکن ای مطرب مستی شکن ای مستی هستی فزا ای قلب و دین و منتها ای سالک مسلوکیان ای مقصد مقصودیان ای مطرب داوود دم آتش زدی بر هستییم کین قلب غمگزار من این مستی پر شور من این مستی آتش گداز وان خمری پر سوز و ناز عشقش شکست اندر دلم لطفش برفت از مامنم این عشق و شیدایی و نور وان قلب سر تا پا غرور شد بر فلک فریاد من برد از برم عقل و جنون آن چشم مشکین از برم وان لعل لب اندر دلم آن عشوه روح الافزا وان غمزه آن دلربا ای وای من ای بینوا رفتی ز یادش از قضا رفتم ز یادش از قفا دادش به بادم از جفا ای جمله منصور ما حسی بده بر قلب ما ای کعبه آمال من ای جنت المعوای من ای مطرب داوود دم شوق عبادت برد از تنم شوقم برفت اندر برم شد دیوانگی در مکتبم من دایر بی مرکزم دستم بگیر اندر دلم ای مطرب داوود دم حسنی نما بر پیکرم حسنت جمال عاشقی لطفت عیان بر هر دلی کن از کرم بر قلب ما این مستی پر شور ما لطفی نما بر قلب ما جاودانه گردد عشق ما
(محمد رضا ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 1:15 توسط محمدرضا |
|
|
خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم که تو در عرش کبرییا یی خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری !!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 12:34 توسط محمدرضا |
|
|
عزيز دلم سلام . قرار نبود اينجا بنويسم . قرار بود حرفهاي خودماني را نگه دارم براي خودمان . قرار بود در گوشي بگويم كه چه قدر دوستت دارم و چه قدر به موجوديتت نيازمندم . اما امشب حال ديگري دارم . شايد به اين خاطر كه نشد با تو صحبت كنم عزيز دلم قرار نبود اينجا بگويم كه مي خواهمت ، با تمامي و به تمامي … اما عزيزم گاهي دلم مي خواهد احساسم را فرياد بكشم . گاهي مي خواهم تو را به نام صدا كنم و بگويم اين تنها كسي است كه مي توانم دوستش داشته باشم . عزيزم گاهي مي خواهم در ميان جمع به تو تكيه كنم و دستت را در دستم بگيرم و همه به من و توغبطه بخورند . راستش وقتي شروع كردم به نوشتن خيلي چيزها در ذهنم بود كه برايت بگويم . مثلا بگويم كه اينجا هوا سرد و باراني است و بي تاب ديدارت هستم.عزيزم خيلي دلم برا ت تنگ شده خيلي. حتي فكرشم نميكردم اينقدر دلم برات تنگ بشه. يه چيزي بگم شايد باورت نشه خيلي جلوي خودمو گرفتم كه زنگ نزم نمي دونم با وجودي كه تازه باهات حرف زدم انگار چندسال پيش بوده. كاش زودتر اون لحظه كه قرار شد از راه برسه تا من بازم صداتو بشنوم دارم لحظه شماري ميكنم ولي نميدونم چرا اينقدر دير ميگذره واي يعني تا اون روز من زنده ميمونم؟ خيلي دلم هواتو كرده شايد ديگه بايد به نديدنت به نبودنت در كنار خودم عادت كنم شايد ديگه بايد برات آرزوي خوشبختي با يه نفر ديگه رو بكنم شايد اين دوراني كه ما با هم بوديم همش يه قصه بود يه قصه اي كه از اول تا اخرش عشق بود واميد .مهربوني بود و صفا .صداقت و بود و وفاداري واي كه وقتي ياد اين چيزا مي افتم و ميگم شايد همينم به صلاح ما دوتاست نميدونم وقتي به سرانجام دوستيمون فكر ميكنم به كو چه هاي بن بستي كه عبور از اونا غير ممكنه به گره هاي كوري كه معلوم نيست كسي مي تونه بازشون كنه يا نه به لحظاتي كه با هم حرف زديم به شبايي كه با هم حرف زديم به حرفايي گفتيم لحظه لحظه اش برام خاطرست به نظر تو ما ميتونيم اون لحظات رو فراموش كنيم؟ تو رو نمي دونم ولي خودمو كه مطمئنم هيچ وقت اون دقيقه ها و ثانيه ها از يادم نميره ولي مي دوني عزيزم مهم اينه كه تا اخر عمر دلامون پيش همه و هر كس ندونه حداقل خودمون ميدونيم كه چقدر همديگه رو دوست داشتيم تو مي دوني كه من چه قدر دوستت دارم خيلي سخته ولي خب روزگار هميشه بر وفق مراد آدم نيست بعضي وقتا اتفاقايي ميفته كه بايد به جز خودمون به فكر كساني ديگه اي هم باشيم كه ممكنه با تصميم ما زندگيشون به خطر بيفته امروز خيلي داغونم عزيزم خيلي دارم ديوونه ميشم باورت ميشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟ مي ترسم ... نمي دونم... كاش الان پيشم بودي عزيزم كاش پيشم بودي تا سرمو ميگذاشتم رو شونه هات و زار زار گريه مي كردم به حال خودم ...خيلي بدم خيلي حالم از خودم به هم ميخوره......... شايد عادت كردم به تنها شدن و از دست دادن كسانی كه دوستشون دارم و شاهد رفتن و دور شدن اونا بودن .... چرا هر اتفاقی منو به دلشوره میندازه؟ من و تنهايی با هم به دنيا اومديم .... عزيز دلم كاشكي مي دونستي چه قدر دوستت دارم حاضرم هر كاري بكنم تا يه لحظه با تو باشم با تو بودن يعني اميد يعني آرامش يعني زندگي يعني اطمينان اعتماد وبي تو بودن يعني هيچ . يعني يه قصه نا تمام يه زندگي بي هدف
مي خواستم بگويم كه بيش از پيش دوستت دارم و البته مي خواستم بپرسم تو چطور؟ … خيلي چيزها بود كه مي خواستم برايت بنويسم . اما عزيز دلم خيلي خسته ام . روز پر كاري داشتم . مرا ببخش . خواب امانم را بريده . دير وقت است و صبح در خانه ي ما خيلي زود شروع مي شود . از دور صورت ماهت ، چشمان نجيبت ، دستان زحمتكشت ، قلب مهربانت و ذهن خلاقت را مي بوسم .
مي بيني آنچه خوبان همه دارند تو يكجا داري
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 12:31 توسط محمدرضا |
|
|
خدا حافظ اي آرام و قرار موقتِ من خدا مي داند چقدر سخت است گفتنش مثل عذابِ مردن به دنبالت گريه نمي كنم مسافر من خودت گفتي بچگي نكن به خاطر من به بدرقه ات هم نمي آيم عزيز خسته دلم از رفتنت بد جوري شكسته تو نمي ماني روياهاي خوبم اما من فقط به تو مي گويم فقط براي تو مي خوانم فقط براي تو مي نويسم از رنجي كه مي برم از دردي كه دارم تو مي روي و مرا در غربتِ غمگين شب براي چيدن ستاره اي، تنها مي گذاري مي دانم شايد تو دوست داري من مجنون شوم آواره شوم اما من زندگاني صحرايي نمي خواهم، نمي توانم تو مي روي و يك بغض كال در گلو جلوي آوازم را مي گيرد نمي توانم تو را فرياد بزنم گلبرگِ آخرين اميد در قلبم مي ميرد تو مي روي و نمي داني انتظار چقدر سخت است چقدر سخت است منتظر كسي باشي كه هيچ وقت فكر آمدن نيست مهمان عزيزي باشي كه فانوس خانه اش روشن نيست چقدر سخت است آدم را از آرزوهايش دور كنند او را به مسير ناخواسته اي مجبور كنند چقدر سخت است دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند اسمت را از خاطره ها پاك كنند چقدر سخت است كه به نام عشق فريبت دهند با بي احتراميها بهانه دستِ رقيبت دهند تو مي روي و نمي داني من به تو عادت كرده ام اگر يك شب برايم لالايي نخواني در خود مي شكنم نمي داني شكستن چقدر سخت است آنكه نشكسته چقدر خوشبخت است اگر مي خواهي من بشكنم اگر مي خواهي از ماندن حرف نزنم برو حرفي نيست هميشه براي رفتن بهانه زياد است آنچه مي ماند يك دنيا غصه و ياد است يادت باشد براي آمدن هم بهانه اي هست خواستي بيايي، چشم اتنظارت ديوانه اي هست برو قبل از اينكه وجودم از هم بپاشد شايد عشق تو جاي ديگر پيش كسي بهتر باشد برو اما فراموشم نكن اين ديوانه خود را به خاطر بسپار دنيا همين امروز و فردا نيست مرا نكن همبازي روزگار برو مگذار آن روزها يادت برود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 12:21 توسط محمدرضا |
|
|
اگه چشمات مشکی یا عسلی دو ست دارم اگه موی تو کوتاست یا که بلند دوست دارم اگه چون دوستم داری میخوای اذیتم کنی هر چقدر میخوای اذیتم بکن دوست دارم وقتی با برق چشات ،چشمامو ادب میکنی دو تا چشم من میخوان بهت بگن دوست دارم وقتی دستم و می گیری و نازش میکنی تو دلم هزار دفعه داد میزنم دوست دارم وقتی نگام به نیمرخت عمود این لبام دو تاشون میخوان در گوشت بگن دوست دارم اگه شیدای ناز دوستم داری فقط یکبار در گوشم حالا نه بعد بگو دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 12:16 توسط محمدرضا |
|
|
نازنینم چکاوک کوچک آسمان ابری ام!!!!!!!!! خیال پرور خوبم مهربان من پس چرا از این سفر باز نمی گردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو گیج ترین مسافری که به هنگام رفتن تمام خنده هایت را در چشمان من جا گذاشتی. تو گیج ترین مسافری با این که میدانستی من هستم چراغ قلبم را خاموش کردی حالا چطور راهم را پیدا کنم؟؟؟؟؟؟؟ تو تمام نورها را برای خودت نگه داشتی ومن در این تاریکی چیزی نمی بینم ماه من این کار خوبی نیست هیچ کار خوبی نیست............................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 11:52 توسط محمدرضا |
|
|
ما همسايه خدا بوديم شاید مرا دیگر نشناسی، شاید مرا به یاد نیاوری،اما من تو را خوب میشناسم. ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا........ یادم میآید گاهی وقتها میرفتی و زیر بال فرشته ها قایم میشدی. و من همه آسمان را دنبالت میگشتم...تو میخندیدی و من پیدایت میکردم.... خوب یادم هست که آنروزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی خورشید بود. نور از لای انگشتهای نازکت میچکید.راه که میرفتی ردی از روشنی روی کهکشان میماند یادت میآید؟ گاهی شیطنت میکردیم و میرفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرتاب میکردی و او کفرش در می آمد.اما زورش به ما نمیرسید. فقط میگفت : همین که پایتان به زمین برسد میدانم چطور از راه بدرتان کنم.... تو شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی. آسمان را روی سرت میگذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که میشد در آغوش نور به خواب میرفتی. اما همیشه خواب زمین را میدیدی.آرزویی رویاهای تو را قلقلک میداد. دلت میخواست به دنیا بیایی . و همیشه این را به خدا میگفتی. و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم. بچه های دیگر هم، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد. تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را. ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا.ما گم شدیم و خدا را گم کردیم... دوست من ، همبازی بهشتی ام ! نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده. هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند: " از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم هست ، اگر گم شدی از این راه بیا...................................."
بلند شو . از دلت شروع کن. شاید همدیگر را دوباره پیدا کنیم........ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 11:23 توسط محمدرضا |
|
|
یادم میاد دلم فقط و فقط تو رو میخواست تو اون روزها از جز تو از خدا هیچی نخواست یادم میاد هر جا بودم فقط حرف تو بود جز تو هیچ دلی تو دل این حقیر نبود یا دم میاد اشک تو چشام خشک شده بود برای دیدنت قند تو دلم آب شده بود یادم میاد سکوت و فریاد من عشق تو بود عشق اول و آخرم فقط و فقط عشق تو بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 11:16 توسط محمدرضا |
|
|
در آن غروب سرد زمستانی که برف تمام شهر را پوشانده بود و من ، تنها عابر آن خیابان بودم،رازهایم را ناخواسته برای دانه های برف گقتم ، آخر سپیدی آن دانه ها بی آلایش است و در دل سرد خود، طراوت روزهای بهاری را دارد. وقتی که به رد پاهای بی کسی که در پشت سر من شکل گرفته بود،نگاه کردم، تنها، دانه دانه ها بی آلایش است و در دل سرد خود،طراوت روزهای بهاری را دارد ، نمیدانی برای من چه لذت بخش است که به تو فکر کنم و برای تو بنویسم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 10:56 توسط محمدرضا |
|
|
ندیدی چشمهایم زیر پایت جان سپرد آخر گلویم از صدای های هایت جان سپرد آخر نفهمیدی صدایم بغض سنگینی به دوشش بود اما از جفایت جان سپرد آخر نترسیدی بگوید عاشقی نفرین به آیینت که از چشمان جادویت خدایت جان سپرد آخر نمیدانی و می دانم که میدانم نمیدانی که دل در خواهش آن انزوایت جان سپرد اخر چقدر عزلت نشینی از برای یار دلگیر است شعرم که شعرم در هوایت جان سپرد آخر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 10:38 توسط محمدرضا |
|
|
خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم که تو در عرش کبرییا یی خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری !!!
و در آخر به آن گروه که از باده ی وفا مست اند سلام ما برسانید هر کجا هستند عزت زیاد سایه تون کم نشه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 10:12 توسط محمدرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل شهریور 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته دوم فروردین 1385 |
| پیوندها |
|
شاهزاده مهتاب/علی قصر کوچولو/مارینا روشن ترین خاموش.../شاهین نامه هاي به فرشته درون/كيمياي هستي |
|
RSS
|